تو را خدا نگهدار

مرا ببخش
بي بي  بي من
مرا ببخش
قندك روشن
مرا ببخش
لاله شيشه
مرا ببخش
شعر هميشه
من از تو با همه گفتم
كه گريه بگيرند
من از تو با تو گفتم
كه در تو بميرم
ابري نباش
بي بي آبي
بپوش امشب
رخت آفتابي
گريه نكن
بي بي  بي دل
نبض من باش
موج بي ساحل
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم
مرا ببخش اگر كه ماندگار نبودم
مرا ببخش
بي بي  بي من
مرا ببخش
قندك روشن
مرا ببخش
لاله شيشه
مرا ببخش
شعر هميشه                                                                                     " شهيار قنبري"
========================================================
سلام به دوستان عزيزي كه به اين وبلاگ سر زدن...
چند ماهي بود اين وبلاگ آپديت نشده بود،الان هم اومدم آخرين شعر اين وبلاگو بنويسم و شمارو به خداي بزرگ بسپارم...ايشالله در همه حال موفق و پيروز و سلامت باشين ....
 « يا حق»
 

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤


 

سلام..

بعد از چند سال دوری از شما بازم برگشتم تا يه چند کلمه ای بنويسم که حداقل اين

وبلاگو به موزه واگذار نکنن...کسی هم که به ما سر نمی زنه يکی نميگه زنده ای ،

مرده ای....بگذريم.

در مورد سربازی هم بگم که جای شما خالی ، ۱۵ ماه خدمت کردم  يه ۵ ماه ديگه مونده تا من راحت بشيم( تاريخ ترخيص من : ۱۵/۱۲/۸۳)

*******************************************

به چه مهر ورزيدن مشکل بنيادی انسان است.و اگر ما راه حل آنرا بيابيم ــکه به هر چه ممکن است، مهر بورزيم ـــ در می يابيم که حقيقت، اين گونه عشق ورزيدن را دوست دارد، و هيچ عشق ديگری، پايدارتر، وجود ندارد.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرمی اش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تاب ناکی اش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان)

****************

به سادگی يک مسافر، عاشق می شوی،لبخند می زنی،

ولی فردا، چمدانهايت را فراموش می کنی

بگو به من: چرا به يادم نيستی

وقتی که تو، عشق را فراموش کرده ای

به من نگو آسمانی باش، تو ، حتی آخرين ستاره ام را، از شبهايت بيرون کرده ای...

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳


 

مرگ و زندگی

هنوز کاملآ در قبر زندگی خودم جابجا نشده بودم که يکباره

احساس کردم دستی آشنا ، مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را می کوبد

لحظه ای بعد ، روح سرگردانم با ديدگان اشک آلود، از لابلای خاک قبر

بکنارم غلتيد! بدون هيچ گفتگو، دستم را گرفت و از زير خاک بيرونم کشيد،

نگاهی به سنگ قبرم افکنده گفت: ببين ! اين بشر دروغگو و جنايتکار !

حتی پس از مرگ تو هم بحقيقت آنچه مربوط به توست، پشت پا زده!...

راست ميگفت!...

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند: « در ۱۳۰۶ متولد شد و ۱۳۳۳ مرد...»

دروغ بود !... سال ۱۳۰۶، سالی بود که من مردم، و زندگی من ، پس از

سالها مرگ تحميلی در ۱۳۳۳ شروع شد!... سنگ قبر را وارونه کردم

تا حقيقت را آنچنانکه بود بنويسم، روحم با خنده گفت: « شاعر فراموش کن اين

مسخره بازيها را...

به کسی چه مربوط است که تو کی آمدی و کی رفتی! برو بخواب ! .»

منهم خنده کنان رفتم... خوابيدم، چه خوابی!... چه خواب خوبی !.

کاش همه می فهميدند!...

 

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳


 

اولين سلام بعد از چند ماه دوری از شما دوستان عزيز...

فرا رسيدن سال جديدو به همه تبريک ميگم، اميدوارم سال جديدو با مهر و محبت و دوستی آغاز کنيد...

( چه خوب می شد اگه آدما همديگه رو بيشتر دوست داشتند)...

دوستی

دل من دير زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نيز گلی ست؛

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ی ترد ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آن که روا ميدارد

جان اين ساقه ی نازک را

- دانسته -

بيازارد!

¤

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار،

هر سخن، هر رفتار،

دانه هاييست که می افشانيم.

برگ و باريست که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدان گونه که بايست به بار آيد،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد.

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد، از همه چيزو همه کس.

¤

زندگی ،گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

¤

در ضميرت اگر اين گل ندميده ست هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده ست هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت.

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه ی جان

خرج می بايد کرد.

رنج می بايد برد،

دوست می بايد داشت!

¤

با نگاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالا مال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند:

- شادی روی تو!

ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت ار اثر صحبت دوست

تازه،

عطرافشان

گلباران باد.

===============================================

اميدوارم از خوندن اين شعر لذت برده باشين...

اگر دوستانی اومدن به من سر زدن و من نتونستم به اونا سر بزنم شرمنده...

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳


 

قرارداد

اي درخت آشنا

شاخه هاي خويش را

ناگهان كجا

جا گذاشتي؟

 

يا به قول خواهرم فروغ :

دستهاي خويش را

 در كدام باغچه

عاشقانه كاشتي؟

 

اين قرارداد

تا ابد ميان ما

برقرار باد :

چشمهاي من به جاي دستهاي تو!

 

من به دست تو

آب مي دهم

تو به چشم من

آبرو بده!

 

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي دهم :

ريشه هاي ما به آب

شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد

 

ما دوباره سبز مي شويم!

 

تقديم به بهترين ِ من ، كه روزي به من گفت : تو هميشه سرد بودي...

 ===============================

در حادثه ي تلخ سكوتم تو نبودي

در گريه ي سرخ دل تنگم تو نبودی 

در وادي عشق و حرم قلب من آنروز

آنكو كه من آنروز بديدم تو نبودي

 

در باغ دلم حسرت ديدار تو روئيد

فرياد زدم من به حريمم تو نبودي

 

من شعر سرودم پي چشمان سياهت

در حنجره ي عشق بگشتم تو نبودي

 

حيران شدم از دوري تو در حرم عشق

در باغ گل و سنبل و ريحان تو نبودي

 

ف . جمشيدي

============================================== 

سلام به دوستان عزيز

2ماه دوره آموزش مقدماتي تموم شد و من الان تو مرخصي پايان دوره هستم از فردا هم بايد خودمو معرفي كنم به يگان جديد، براي طي دوره آموزش تخصصي.

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢


 

گفتگو با استاد

روزي

غرق در فكر

ناگهان خود

را در دياري يافتم

دوردست و غريب

ديدم كامل مردي در كنار من است

با نگاهي مهربان

به نرمي از من پرسيد:

" چرا اينطور گرفته اي؟ "

گفتم:

فكرم پريشان است

گفت:

" شايد از من كمكي ساخته باشد "

گفتم:

به دنبال حقيقت مي گردم

گفت:

" در خود فرو رو

كليدش را در قلبت مي يابي "

چگونه؟

" خيال هايت را كنار بگذار

و نيتت را خالص كن

آن وقت حقيقت در قلبت مي تابد "

پرسيدم:

از كجا بدانم حقيقت است كه مي تابد؟

پاسخ داد:

" در اين مرحله

اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني

و تفاوت بين اديان نمي گذاري

يعني به مرحله خودشناسي گام نهاده اي"

مرحله خود شناسي؟

" در مرحله خود شناسي مي داني كه

از كجا آمده اي

چرا به اين دنيا آمده اي

در اينجا چه بايد بكني

و بعد به كجا مي روي"

گفتم:

نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم؟

گفت:

" به وظايفمان عمل كنيم

به ديگران خير برسانيم

و بكوشيم انسان واقعي باشيم"

انسان واقعي؟

" بله، كسي كه

به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد

از شادي ديگران شاد شود

و از غمشان غمگين

و در پي ياري به ديگران باشد"

چگونه؟

" با ديگران هميشه همان باش

كه مي خواهي با تو باشند

و هر چه بر خود نمي پسندي

بر ديگران مپسند"

گفتم:

گفتنش آسان است...

او ادامه داد:

"... اما به كار بستنش دشوار"

گفتم:

نشيب و فراز زندگي

گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند

و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت

واقعي مي رسم

گفت:

" در راه حقيقت

سعادت واقعي

بازگشت به سر منزل ازلي است"

سر منزل ازلي؟

" بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم

اما داناتر و مهربانتر"

فكري كردم و پرسيدم

اين همه را از كجا مي دانيد؟

لبخندي زد و گفت:

" عمرهايي تحقيق و تجربه"

...ممنونم

حالم خيلي بهتر شد

اما شايد باز سئوالاتي داشته باشم

مي شود دوباره شما را ديد؟

با لبخندي مهربان

دستي بر شانه ام گذاشت و گفت:

" هر وقت كه بخواهي

من هميشه هستم"

شنبه

خدا ابتدا آب را

سپس زندگي را از آب آفريد

جهان نقش بر آب

و آن آب بر باد...

" اشاره دارد به آيه 30، سوره انبيا و نيز در كتابهاي كهن از جمله تاريخ طبري

چنين آورده اند: خدا آب را پيش از عرش آفريد. عرش بر آب و آب بر باد بود.

=============================================

خداحافظي

باور نمي كنم

كه ناگهان به سادگي آب

از ساحل سلام

دل بر كنم

تا لحظه لحظه در دل درياي دور

امواج بي كران دقايق را

پارو زنم!

سلام به همه دوستان عزيز

 تشكر مي كنم از تمام دوستاني كه تو اين چند مدت

اومدن به من سر زدن و منو تنها نذاشتن...

من فردا ميخوام برم سربازي، يه چند ماهي اين وبلاگ تعطيل ميشه...

خلاصه ، اگه بدي از ما ديدين به بزرگيه خودتون ببخشيد...

خداحافظ همگي...

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢


 

ماري گمان مي كنم اشتباه كرده اي ، اشتباه در اجتناب از رابطه اي صميمي تر ميان ما .
از نظر احساسات ، سه چيز انسان را هدايت مي كند: منطق ، دل و شهوت .
هر كدام از اين سه ، در دوره اي مشخص ، زندگي را هدايت مي كنند. سال هاي سال ،
فقط منطق و دل رهنماي من بوده اند ، اما اينك...
به من گفتي : همه چيز را به فردا و فردا واگذار كنيم. و در اين ساعتها ، من احساس حقارت
و خامي مي كنم .تو با مسايل مهم چنان رفتار مي كني كه گويي هيچند .
من عاشقم . تمناي چيزي بيشتر از آن دارم كه تو مي خواهي. هر بار همديگر را مي بينيم، تو سراسر فضا را به جاي من پر مي كني .
من عاشقم ، و مي دانم برخورد صميمي ، زمان خودش را دارد ، و سپس مي گذرد.
نمي خواهم هيچ نكته ي مهمي در ميان ما فراموش شود ، چون نمي دانيم پس از اين لحظه چه
رخ خواهد داد. رابطه ي ما قوي و كافي است، اما نمي دانم اين رابطه ، كجا مي تواند مرزهاي
محدود كننده ي عشق را بردارد.
در هر حال ، خود را در دستان تو مي گذارم . يك انسان ، تنها زماني مي تواند خود را در دستان كسي بگذارد كه عشقش چنين عظيم باشد ، كه نتيجه ي اين تسليم ، آزادي مطلق باشد.
و من عاشقم ، با تمامي وجودم. موهاي سرم ، نوك ناخن هايم ، همه لبريز از اين عشق به تو هستند ، ماري .
===============================================================
شعر بي دروغ
ما كه اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي كنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
كه بي دريغ
خون خويش را نثار عشق مي كنند
از نثار يك دريغ هم
دريغ مي كنيم؟
***********************
عاشق مشويد اگر توانيد
تا در غم عاشقي نمانيد
اين، عشق به اختيار نبود
دانم كه همين قدر بدانيد
هرگز مبريد نام عاشق
تا دفتر عشق بر نخوانيد
اين است نصيحت سنايي
عاشق مشويد اگر توانيد.
*************************
سلام... چند روزي نبودم ( مسافرت )
نوشته ي اولي از كتابي هستش به نام " نامه هاي عاشقانه يك پيامبر"
نوشته بعدي شعري از آقاي " قيصر امين پور"
نوشته آخر هم شعري از" استاد سنايي"
اميدوارم خوشتون بياد.

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢


کسی که جان عشق را نجات داد

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميكردند. شادي،غم،غرور،عشق و...
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.پس همه ي ساكنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند.
اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت:
آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: خير نمي تواني. من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
عشق گفت: لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر.
غرور گفت: نمي توانم. تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني.
غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدايي حزن آلود گفت: آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن گفت: بيا عشق . من تو را خواهم برد .
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.
وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه
چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسيد: او كه بود؟
علم پاسخ داد: او زمان است.
عشق گفت: زمان! اما چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢


بهترين بهترين من

سلام سلام 100 تا سلام
خوب اينم از رفتن ما...
بالأخره بعد از چند روز غيبت برگشتم، تو اين چند روزه كه نبودم واقعاً
به من خيلي سخت گذشت، يه مسائلي پيش اومد كه خدا رو شكر
همه چيز به خوبي تموم شد...
ممنون از تمام دوستاني كه اومدن و به من سر زدن و منو فراموش نكردن
يه شعر مي خوام بنويسم از استاد فريدون مشيري اميدوارم كه خوشتون بياد

در ديار نيلگون خواب!
اي جدايي تو بهترين بهانه ي گريستن!
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام!
*
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن!
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام!
*
در بنفشه زار چشم تو
برگ هاي زرد و نيلي و بنفش،
عطر هاي سبز و آبي و كبود،
نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند،
بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها!
*
روي مخمل لطيف گونه هايت،
غنچه هاي رنگ رنگ ناز،
برگ هاي تازه تازه باز مي كنند،
بهتر از تمام رنگ ها و رازها!
*
خوب خوب نازنين من!
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهاي ناب!
*
نام تو ، اگر چه بهترين سرود زندگي است
من تو را به خلوت خدايي خيال خود :
" بهترين بهترين من " خطاب مي كنم ،
بهترين بهترين من!

( اين شعرو تقديم مي كنم به بهترين بهترين من )
بهترين بهترين من داره براي كنكور خودشو آماده مي كنه از همين جا
براي ايشون آرزوي موفقيت مي كنيم...




  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢


تو را خدانگهدار

ديدار به قيامت
ما رفتيم و دل شما را شکستيم ـ
همين

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢


منو غروبو جاده

اي عاشق در انتظار چه نشستي؟
در انتظار بادهاي پاييزي ، باران هاي بهاري
برگ هاي زرد و يا شكوفه هاي ارغواني
در انتظار كدامي؟
انتظار بيهوده است ، پنجره را باز كن ، جدار را بشكن ،
غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پايان ، پايان ها مانده است
اينست زندگي ، اينست روزگار
ديدم دلم گرفته ، هواي گريه دارم ، تو اين غروب غمگين ، دور از رفيق و يارم
ديدم دلم گرفته ، دنيا به اين شلوغي ، اين همه آدم امّا ، من كسي رو ندارم
ديدم غروب ِ امّا ، نه مثل ِ هر غروبي
پهناي ِ آسمونو ، هرگز نديده بودم ، از غم به اين شلوغي
ديدم كه جاده خسته ست ، از اين كه عمري بسته ست
اونم تموم ِ حرفاش ، يا از هجوم بارون ، يا از پلي شكسته ست
اونم تموم ِ راهاش ، يا انتها نداره ، يا در ميونه بسته ست
منو ، غروبو ، جاده ، رفتيم تا بي نهايت
از دست ِ دوري ِ راه يكي نداشت شكايت
گم شديم از غريبي ، منو ، غروبو ، جاده
ازبس هوا گرفته ، از بس كه غم زياده
پر از غبار ِغم بود ، هر جا نگاه ميكردي
كي داشت خبر كه يك روز ، ميري كه برنگردي...

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢


 

آفتاب پرست

اي رهگذران ِ وادي ِ هستي!
از وحشت مرگ مي زنم فرياد
بر سينه ي سرد گور بايد خفت
هر لحظه به مار بوسه بايد داد!
***
اي واي چه سرنوشت جانسوزي
اين است حديث تلخ ما، اين است
ده روزه ي عمر با همه تلخي
انصاف اگر دهيم شيرين است
***
از گور چگونه رو نگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزي اگر به مرگ رو كردم
" از كرده ي خويشتن پشيمانم ."
***
من تشنه ي اين هواي جان بخشم
ديوانه ي اين بهار و پاييزم
تا مرگ نيامده ست برخيزم
در دامن زندگي بياويزم!
=====================================
پرستو

پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و آزادي پرستي.
***
پرستو باشم از بامي به بامي
صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي.
***
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پرواز كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم!

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢


عاشقانه

آن كه مي گويد دوست ات مي دارم
خنياگر ِ غم گيني ست
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را زبان ِ سخن بود
هزار كاكُلي ي ِ شاد
در چشمان ِ توست
هزار قنارى ى ِ خاموش
در گلوى ِ من.
عشق را
اي كاش زبان ِ سخن بود

آن كه مي گويد دوست ات مي دارم
دل ِ اندُه گين ِ شبي ست
كه مهتاب اش را مي جويد.
اي كاش عشق را زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره ى ِ گريان
در تمناي ِ من.
عشق را اي كاش زبان ِ سخن بود...
=====================================
عشق از نگاه كودكان
عشق يعني آن هنگامي كه براي خوردن غذا با كسي بيرون ميروي
و بيشتر چيپس خود را به او مي دهي بدون آنكه توقع متقابلي داشته
باشي. 6ساله
*************
عشق يعني آن زماني كه مامان براي بابا قهوه درست مي كند و براي
اطمينان از خوبي طعمش كمي از آن را مي نوشد. 7ساله
*************
عشق يعني آن زماني كه مامان بهترين تكه مرغ را براي بابا مي گذارد.
5ساله
******************************************
"حكايت"
عمران نامي را در قم مي زدند، يكي گفت: چون عمر نيست چراش، ميزنيد. گفتند:
عمر است و الف و نون عثمان هم دارد.

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٢


حماسه

در چار راه ها خبري نيست:
يك عده مي روند
يك عده خسته باز مي آيند
و انسان - كه كهنه رند خدائي ست بي گمان-
بي شوق و بي اميد
براي دو قرص ِ نان
كاپوت مي فروشد
در معبر ِ زمان .
***
در كوچه
پُُُشت ِ قوتي ي ِ سيگار
شاعري
ا ِستاد و بالبداهه نوشت اين حماسه را :
"-- انسان ، خداست .
حرف من اين است .
گر كفر يا حقيقت ِ محض است اين سخن ،
انسان خداست .
آري . اين است حرف ِ من !"

..............................................................................
از بوق ِ يك دوچرخه سوار ِ الاغ ِ پست
شاعر ز جاي جَست و...
...مدادش ، نوك اش شكست!
آذر ِ 1339
===================================
حتما ً اين شعرو خوندين و مي دونين(به لحاظ سبك)از چه شاعري هستش،
نظر شما در مورد اين شعر چيه؟
آيا ميشه گفت: انسان خداست ؟
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
"حكايت"
درويشي به در خانه اي رسيد، پاره ناني بخواست ،دختركي در خانه بود.
گفت نيست. گفت چوبي هيمه اي ، گفت نيست. گفت پاره ي نمك، گفت نيست.
گفت كوزه ي آب، گفت نيست. گفت مادرت كجاست؟ گفت به تعزيت خويشاوندان
رفته است. گفت چنين كه من حال خانه ي شما مي بينم ده خويشاوند ديگر ميبايد كه
به تعزيت شما آيند.

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢


آثار آني الخلقه!

در مورد شعر، بايستي براي شاعر حالت شاعرانه به وجود آيد و اين شعر
است كه شاعر را دعوت مي كند، يعني شعر، در لحظه ها و زمانهاي خاص و استثنايي در روان و انديشه ي شاعر مي جوشد و شاعر آنرا در زمان و
لحظه هاي خاص ديگر از قوه به فعل مي آورد و بدان، شكل ظاهري
مي بخشد و در حقيقت قبل از تشكل صورت شعر- سيرت شعر در روح
شاعر نطفه مي بندد و پرورش مي يابد و به دنبال لحظه ي تولد مي گردد.
شعر، مولود "همه ي لحظه ها" نيست بلكه مولود لحظه هاي خاص و
استثناييست. يعني شعر، مانند سخن گفتن معمولي نيست كه هر زمان اراده كرديم ، سخن بگوئيم." نظرات آقاي مهدي سهيلي در مورد شعر و شاعري"

اي يار گمشده!
من در سكوت خلوت شب هاي تلخ خويش -
در جستجوي تو
مرغ خيال را
پرواز مي دهم.
همراه هر نسيم، به هر سوي مي دوم
نام تو را به زمزمه ي عاشقانه يي
آواز ميدهم.
اي يار گمشده!
خود را نهان كنم به شعاع نگاه ها
شايد كه بوسه يي بستانم ز روي تو
پنهان شوم به عطر لطيف نسيم صبح
تا عاشقانه پنجه بسايم به موي تو.
"مهدي سهيلي"

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢


اندوه پرست

كاش چون پائيز بودم...كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پردرد مي شد
ناگهان طوفان اندوهي بجانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ ميزد
وه...چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پرشور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ...شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه ي من.. همچو آواي نسيم پر شكسته.
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خست
پيش رويم : چهره ي تلخ زمستان جواني.
پشت سر : آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم...كاش چون پائيز بودم.

فروغ فرخزاد

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢


رنج

من نمي دانم
- و همين درد مرا سخت مي آزارد-
كه چرا انسان ، اين دانا
اين پيغمبر
در تكاپوهايش:
-چيزي از معجزه آن سو تر-
ره نبرده است به اعجاز محبت ،
چه دليلي دارد؟
***
چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي داند در يك لبخند ،
چه شگفتي ها پنهان است!
***
من بر آنم كه در اين دنيا
خوب بودن- به خدا- سهل ترين كار است
و نمي دانم
كه چرا انسان ،
تا اين حد ،
با خوبي
بيگانه ست.
و همين درد مرا سخت مي آزارد!

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢


بر صليب

بر صليبم،
ميخكوب!
خون چكد از پيكرم ، محكوم باورهاي خويش .
بوده ام ديروز هم آگاه ، از فرداي خويش .
مهرورزي كم گناهي نيست ! مي دانم ،
سزاوارم ، رواست .
آنچه بر من مي رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست
***
مهرورزي كم گناهي نيست !
كم گناهي نيست عمري ، عشق را ،
چون برترين اعجاز باور داشتن .
پرچم اين آرمان پاك را
در جهان افراشتن .
پاسخ آن ، اين زمان :
تن فروآويخته!
با ناي ِ بي آواي خويش !
ساقه ي نيلوفري روييد در مرداب ِ زهر!
اي همه گل ها ي عطر آگين ِ رنگين!
اين جسارت را ببخشاييد بر او ،اين جسارت را ببخشاييد!
جرم نابخشوده اين است :
"ننشستي چرا بر جاي خويش؟"
جاي من بالاي اين دار است با اين تاج ِ خار!
در گذرگاه ِ شما،اين تاج ، تاج ِ افتخار .
جاي من ، تا ساعتي ديگر ، از اين دنيا جداست ،
جاي من دور از تباهي هاي دنياي شماست.
اي همه رقصان !
درون قصر ِ باورهاي خويش!

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

دل ِ من ، در دل ِ شب ،
خواب پروانه شدن مي بيند .
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند

آسمان ها آبي ،
- پر ِ مرغان صداقت آبي ست-
ديده در آينه ى صبح تو را مي بيند.

از گريبان ِ تو صبح صادق ،
مي گشايد پر و بال .
تو گُل ِ سرخ ِ مني
تو گل ِ ياسمني
تو چنان شبنم پاك ِ سحري ؟
- نه ،
از آن پاك تري .
تو بهاري ؟
- نه ،
- بهاران از توست .
از تو مي گيرد وام ،
هر بهار اين همه زيبايي را .

هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو!

تقديم به زيباترين بهار زندگيم

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢


دو قلب

براي ِ زيستن دو قلب لازم است
قلبي كه دوست بدارد ، قلبي كه دوست اش بدارند
قلبي كه هديه كند ، قلبي كه بپذيرد
قلبي كه بگويد ، قلبي كه جواب بگويد
قلبي براي ِ من ، قلبي براي ِ انساني كه من مي خواهم
تا انسان را در كنار ِ خود حس كنم .

  
نویسنده : mr.jamshidi ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢